بر خلاف عده ای از دوستان وبلاگ نویس که بعد از قضایای انتخابات شروع کرده اند به نوشتن از گل و بلبل وستاره و...من هنوز نتوانسته ام از این کابوس رهایی پیدا کنم و هر جور که قلم را میچرخانم ناخودآگاه به این سو میروم.نمونه اش هم همین نوشته که نا خواسته مرا به این وادی کشانید و با کمی تا قسمتی سانسور می خوانید:
پرنده ها تو شهر ما غریبن
خو کرده ایم به اینهمه مترسک
گنجشکِ رو شاخه به طعنه می گفت:
آدما رو ببین همه مترسک
**
عادت دار یم به تیرگی به ظلمت
چشمامونو به روشنی می بندیم
یه عالمه غم توی سینه مونه
داریم به حال و روز هم می خندیم
**
آسمونو دارن می دُزدن از ما
روی زمین دارَن حصار می بندن
به اسم دین به نام خاک و میهن
هزار و یک حیله به کار می بندن
**
اندیشه رو دارن میگیرن از ما
قبیله مو ن داره یه گلّه میشه
به ما میگن:یه مشتِ خار و خاشاک
بد جوری تیشه می زنن به ریشه
**
دوباره کوچه ها پر از سکوتِ
پنجره ها دوباره بسته میشن
دوباره پشت میله های زندان
دست و قلم هایی شکسته میشن
**
تا کی باید که بی بهار بمونیم
تا کی باید کویر تشنه باشیم
تا کی باید از سایه مون بترسیم
تو وحشت از تیغۀ دشنه باشیم
**
کاری کنیم شکوفه ها نخُشکن
با هم دیگه بهارو پس بگیریم
اگه نمی تونیم پرنده باشیم
کاری کنیم که تو قفس نمیریم
+
نوشته شده در شنبه
1388/04/13ساعت 18:37  توسط محمود فرزين
|